وقتی حسین 6 ماهه شد
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٢  

سلام ,

روز جمعه ٢ بهمن ماه حسین شش ماهه شد . 

این عکس روز تاسوعا گرفته شده

 

یه نفر به این دندون گیر حسین میگه "تو دهنی"

 

مثل همیشه خندان (امیدوارم در همه مراحل زندگی همینطور باشه)

 

دو دوست , دو یار (امیدوارم همیشه این دو مثل خواهر برادر هوای همدیگر را داشته باشند - حسین و پریا)

 

 

 

خوش باشید


 
کیش ایر
ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱  

سلام به همه عزیزان ،

خوب بعد از مدتها یه ذره وقت پیدا کردم تا بیام اینجا و درخواست دوستان در مورد گذاشتن عکس حسین را اجابت کنم . 

تعدادی عکس از حسین در کیش گرفته ام که اینجا می ذارم ، حدود 12 روز با حسین در کیش بودیم که بچه ام با لباس شنا رفته بود کنار ساحل لبخند.

و اما عکسهای زیر که با همکاران کیش ایر گرفته شده است . برای تدریس دوره Production Planning & Control  به همراه آمیز جواد کاتب العلماء به کیش رفته بودیم .

خوش باشید


 
پدر
ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۸  

سلام به همه عزیزان ،

امروز که خواستم برم سر کلاس ICDL ، با 2 جعبه شیرینی رفتم سرکلاس . همه با تعجب نگاه کردن گفتن به به باز چه خبر شده حتما در مورد حسینِ ، اما وقتی گفتم به مناسبت فوت پدرمه . خوب همه چیز عوض شد و همه تسلیت گفتن . اما نکته جالب اینجاست که همه میگن به غمگین بودن نمیاد اما انگار یادشون رفته همیشه میگن پشت هر چهره بشاشی درون غمگینی نهفته است .

سالهاست ناخواسته در این روز ، به یاد عزیزترین موجود زندگیم یعنی پدرم میافتم و گریه ام میگیره ، به یاد کسی که سالها در حسرت نبودنش گریستم هر وقت که تنها بودم یا از این دنیای مسخره خسته شده بودم .

کسی که بارفتنش فهمیدم به هیچ چیز این دنیا نمیشه دل بست و ارزشی هم برای دل بستن نداره .

و امسال دومین سالی که هر 2 عزیزم در دنیای دیگر در کنار هم هستند و بعد از سالها این دو عزیز باز در کنار یکدیگر هستند.

عزیزانی که ازشون یاد گرفتم که :

1. انسان باشم .

2. همیشه دیگران را دوست داشته باشم .

مادر و پدر عزیزم همیشه در حسرت از دست دادن شماها خواهم گریست .

حتما به عکسها و مطالبی که خواهرم در این باره نوشته مراجعه کنید .

خوش باشید


 
4 سال گذشت
ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٩  

با سلام ،

بعد از مدتها درگیری با بیماری و مشغولیات روزمره زندگی تصمیم گرفتم امروز هر طور شده حتی اگر کوتاه اما مطلبی در وبلاگم بنویسم تا دوستان بدانند که من هستم .

امروز سالگرد عقد من و بانو و زندگی مشترک ما ۴ ساله شد . البته امسال یه فرشته کوچک به جمع ما اضافه شده که تا حدی غم نبود مامان را کاسته و با خنده هاش باز رنگ و بوی زندگی رو به خانه ما بر گردانده .

خوش باشید.


 
Go to Thailand
ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٧  

سلام ؛

این اصطلاح یکی از دوستان توی کلاس ماست که هی به همه اینو می گه !

اگر چه رفتیم بانکوک اما می تونم بگم نتونستم هیچ جای این شهر رو ببینم چون اصلا وقت نشد همش توی کنفرانس شرکت کرده بودم و وقت نکردم جائی رو ببینمناراحت!

نمی دونم چی بگم !!؟ این سفر جزو سفرهائی بود که من هیچ جای دیدنی در این شهر رو ندیدم ، اگر چه می گن بانکوک جاهای دیدنی زیادی داره .

چند عکس از این سفر گذاشتم :

 Grand Palace ، مجموعه کاخهای پادشاه

  مهمترین نکته اینه که حتی توی این مکانم نرفتم و تنها از بیرون به دیدن این مکان بسنده کردم .

12 اکتبر ، روز توریست را پادشاه تایلند در باغ رز (Rose Garden) برپا کرده بود که از همه ملیتها در این جشن شرکت کرده بودند. یکی از این مراسم برپائی نمایشگاه صنایع دستی بود که این گل آرائی یکی از زیباترین کارهای اونجا بود . جالب که به نفر که وارد این باغ میشه یه نمونه کوچک این گل را می دادند (خیلی خوشبو بود).

 

 

 شاید بشه گفت هتل محل اقامتمون یکی از زیباترین و بهترین هتلهای بانکوک بود به نام Dusit Thani Hotel . اینجا هم فضائی است چسبیده به لابی هتل که برای افراد سیگاری تعبیه شده است .

برج مراقبت فرودگاه بانکوک

 اینم "توتوک" وسیله نقلیه سه -چرخه سنتی که سوار شدن در آن لذت خاصی داره ، علتش هم اینه که توی این آب و هوای استوائی برخورد باد به صورت لذت بخشِ.

بزرگترین و مدرنترین هواپیمای دنیا A380

خوش باشید


 
ایران ایر
ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٦  

سلام ،

شاید عجیب باشه بهدادی که دیر به دیر وبلاگ به-روز می کنه ٢ روز پشت سر هم وبلاگش را به روز کنه ، اما ....... :

بالاخره خبری که برای ما یک حقیقت بود اما برای بقیه شایعه به واقعیت پیوست و آقای مهندس پرورش مدیر عامل جدید شرکت هما شدند . چیزی که سالها کارمندان هما به دنبالش بودند تا یکی از همکاران خودشان در عالی ترین مقام شرکت شان نشسته باشد .

من به عنوان کسی که از نزدیک چند سالی با ایشون همکاری داشتم و در این چند سال اخیر دورادور ، به آینده هما و تغییرات آتی اون با دیدی مثبت می نگرم ، چرا که هما شرکتی نیست که هدایتش چندان راحت باشه به دلیل بعد بین اللملی ای و نیز ساختار پیچیده انسانی ای که دارد .

برای مدیریت جدید عامل هما آرزوی موفقیت در مقام جدید را دارم .

برای دیدن خبر را کلیک کنید.


 
حسین 2 ماهه شد
ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٥  

با سلام ،

نمی دونم شاید اینم یکی از نشانه های فرزند ذلیلی است که وبلاگ من تبدیل به نمایشگاه عکس حسین شده !!!؟

اما می دونم به مانند همه پدرها حاضرم همه زندگیم را برای بچه ام بدم ، چون از وجو دش لذت می برم و گرمابخش زندگی ٣ نفره ما شده است . اگر چه خیلی از وقتها بغل کردن حسین مساوی با گریه کردن منِ اما بازم شیرین حضورش .

برای من حسینلبخندقلب یعنی مامانناراحتقلب .

داره تمرین مدیتیشن می کنه

حالتی برای رفع دل درد یا قلنج کودکانه

همکارا میگن رنگ آبی به حسین میاد ؟؟؟؟!

همیشه از حالات حسین همنگام خواب لذت می برم .

خنده بعد از قیلوله

دو نمای زیبا از حسین ما معروف به حسین طلا

اینم مابقی عکسهای حسین .


 
وقتی حسین 1 ماهه شد
ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٩  

سلام دوستان ،

بنا به درخواست بسیار زیاد شما عزیزان عکسهای جدیدی از حسین را اینجا می گذارم :

امیدوارم تا آخر عمر خندان باشی ...

آرامشی زیبا (و برای ما دست نیافتنی)

بدون شرح (عکس هنری بید)

معصومیتی دلنشین

تا دیداری دیگر بدرود


 
حسین 21 روزه شد
ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢۳  

سلام به همه دوستان ،

امروز یاد یه خاطره از مامان افتادم ، همیشه از بچگی یادمه زمانیکه مامان در مورد بچه یه نفر یا عروس و داماد کسی صحبت می کرد ، وقتی می گفت که اون طرف خوشگله . اولین چیزی که از ذهنمون می گذشت این بود که فرد مورد بحث باید چشم رنگی باشه . چون مامان هر کسی که چشماش رنگی بود رو می گفت که قشنگه قلب.

امروز که برای اولین بار حسین روی پای من داشت خوابش می برد وقتی به چشمهای حسین داشتم نگاه می کردم یه دفعه یاد مامان افتادم و اینکه نوه اش هم خوشگله !!؟

اگر چه بچه تا مدتها رنگ چشماش در حال تغییر تا به ثبات برسه ، اما فکر کنم نوه مامانِ منم داره خوشگل میشه .

مامان یادت بخیر

حسین امروز ٢١ روزه شد و یواش یواش داره از نوزادی در میاد و رفتارشم در حال تغییر .


کلمات کلیدی: حسین ،کلمات کلیدی: مادر
 
عکسهای حسین
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٦  

سلام ،

در پی درخواستهای مکرر دوستان برای گذاشتن عکسهای حسین و درست شدن سایت مورد نظر بالاخره چند عکس را براتون اینجا قرار می دهم .

قلبماچبغلقلبماچبغلقلبماچبغلقلبماچبغلقلبماچبغلقلبماچبغل

قبل از اون از همه دوستان که در این وبلاگ نظر دادن چه به صورت عمومی و چه به صورت خصوصی تشکر میکنم ، چه با میل و چه با تلفن !!!!

                                                         (بهداد و بانو)

به قول "ری را" دیروز اولین تولد من بود که در اون من پدر شده بودم و با حسین عکس گرفتم قلبماچبغل

ساعت ١١:۴٠ روز دوم مرداد ماه لحظاتی پس از دنیا آمدن حسین 

کیک تولد حسین (٢ ساعت بعد از تولد) 

 خواب ناز 

 اولین باری که حسین چشم باز کرد

 بدون شرح 

 در حال ... (۶ مرداد ماه ٨٨) 

بازم خواب ناز

مابقی عکسها رو می تونید به این لینک بروید : عکسهای حسین کوچولو

و این هم وبلاگ عمه حسین ، فیلسوف جون

خوش باشید


کلمات کلیدی: حسین
 
بالاخره حسین به دنیا آمد
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢  

سلام ،

بالاخره انتظار خانواده کوچک ما به سر اومد و "حسین کوچولو" ما در ساعت ١١:٢٠ امروز دوم مرداد ماه ١٣٨٨ در بیمارستان پارس پا به عرصه وجود گذاشت .

مهمترین اتفاق عمه شدن فیلسوف عزیز من که همان لحظات اولیه خودش را برای دیدن حسین کوچولو رسوند .

ماچ از طرف حسین به عمه جون .

نمی دونم چطور احساس خودم را بیان کنم ، هر کس ازم سوال می کرد چه احساسی داری ؟

نمی دونستم چی باید بگم !؟متفکر

امامی دونم با تمام وجودم دوسش دارم و براش برنامه های زیادی دارم البته اگه بشه پیادشون کرد و در زندگی یه نقش دیگه به نقشهای من و بانو اضافه شد .

شاید در لحظات اولیه به دنیا اومدن حسین تنها چیزی که به ذهنم می رسید راز و نیاز با خدا و تقاضای سلامتی برای ٢ عزیزم بود و در تمام این لحظات یاد مامان که همیشه دوست داشت نوه اش رو ببینه در ذهنم بود و شاید اشکهای خاله بزرگم در لحظه ورود بانو به اتاق این ذهنیت را پررنگتر کرد .

به دلیل خراب شدن سایت بارگذاری عکس بعدا اولین عکس حسین را می گذارم.

خوش باشید

بابای حسین آقا


کلمات کلیدی: حسین
 
یه عکس به یاد ماندنی
ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۳۱  

سلام به دوستان ،

تا به دنیا آمدن حسین که هفته دیگه است ، من این عکس رو گذاشتم .

بهداد وقتی 4-5 ماهه بود

خوش باشید .


 
روزهای دلنشین
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٤  

سلام ،

بعد از مدتها بالاخره تونستم یه عنوان شاد برای وبلاگم انتخاب کنم (شاید تا حدودی از زخم زبان بعضیها چشمکراحت شوم !!!!!؟؟؟؟؟)

در این مدت که نبودم شدیدا درگیر امتحانات این مثلا فوق لیسانس مدیریت بودم و هستم اما برای تنوع و رفع خستگی با خودم فکر کردم امروز بیام اینجا و وبلاگ رو به-روز کنم .

توی این مدت علاوه بر درگیری امتحانات ، یه درگیری دیگه هم که همانا تهیه و تدارک وسایل "حسین آقا" است ما رو سخت مشغول خودش کرده ، یعنی در آنِ واحد در ٢ جبهه درگیر هستم .

فکر نمی کردم تهیه سیسمونی برای نوزاد اینقدر وقت گیر باشه البته از جهتی دیگه خیلی مفرح و  دلنشین هم هست .

حالا فقط نشستم منتظر ورود شازده و شمارش معکوس تولدش آغاز شده .....

تنها چند روز دیگه باقی مانده ؟

خوش باشید 


کلمات کلیدی: سیسمونی ،کلمات کلیدی: حسین
 
رقابت
ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٧  

 

 

رقابت تا زمانی پسندیده است که کار به حسادت نکشد.

 

خوش باشید


 
روز مادر مبارک باد
ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٥  

سلام به همه دوستان گلم ,

روز مادر رو به همه مادران عزیز تبریک میگم و براشون آرزوی سلامتی و تندرستی میکنم .

در اینجا به مامان جدید , بانولبخند نیز هم تبریک میگم این روز رو .

به خاطر این روز عزیز و به یاد مادر عزیزم این قطعه شعر رو که از دوست عزیزم آقای حورزاده دریافت کردم اینجا می ذارم :

آسمان را گفتم
می توانی آیا
بهر یک لحظهء خیلی کوتاه
روح مادر گردی
صاحب رفعت دیگر گردی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
کهکشان کم دارم
نوریان کم دارم
مه وخورشید به پهنای زمان کم دارم
***
خاک را پرسیدم
می توانی آیا
دل مادر گردی
آسمانی شوی وخرمن اخترگردی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
بوستان کم دارم
در دلم گنج نهان کم دارم
***
این جهان را گفتم
هستی کون ومکان را گفتم
می توانی آیا
لفظ مادر گردی
همهء رفعت را
همهء عزت را
همهء شوکت را
بهر یک ثانیه بستر گردی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
آسمان کم دارم
اختران کم دارم
رفعت وشوکت وشان کم دارم
عزت ونام ونشان کم دارم
***
آنجهان راگفتم
می توانی آیا
لحظه یی دامن مادر باشی
مهد رحمت شوی وسخت معطر باشی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
باغ رنگین جنان کم دارم
آنچه در سینهء مادر بود آن کم دارم
***
روی کردم با بحر
گفتم اورا آیا
می شود اینکه به یک لحظهء خیلی کوتاه
پای تا سر همه مادر گردی
عشق را موج شوی
مهر را مهر درخشان شده در اوج شوی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
بیکران بودن را
بیکران کم دارم
ناقص ومحدودم
بهر این کار بزرگ
قطره یی بیش نیم
طاقت وتاب وتوان کم دارم
***
صبحدم را گفتم
می توانی آیا
لب مادر گردی
عسل وقند بریزد از تو
لحظهء حرف زدن
جان شوی عشق شوی مهر شوی زرگردی
گفت نی نی هرگز
گل لبخند که روید زلبان مادر
به بهار دگری نتوان یافت
دربهشت دگری نتوان جست
من ازان آب حیات
من ازان لذت جان
که بود خندهء اوچشمهء آن
من ازان محرومم
خندهء من خالیست
زان سپیده که دمد از افق خندهء او
خندهء او روح است
خندهء او جان است
جان روزم من اگر,لذت جان کم دارم
روح نورم من اگر, روح وروان کم دارم
***
کردم از علم سوال
می توانی آیا
معنی مادر را
بهر من شرح دهی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
منطق وفلسفه وعقل وزبان کم دارم
قدرت شرح وبیان کم دارم
***
درپی عشق شدم
تا درآئینهء او چهرهء مادر بینم
دیدم او مادر بود
دیدم او در دل عطر
دیدم او در تن گل
دیدم اودر دم جانپرور مشکین نسیم
دیدم او درپرش نبض سحر
دیدم او درتپش قلب چمن
دیدم او لحظهء روئیدن باغ
از دل سبزترین فصل بهار
لحظهء پر زدن پروانه
در چمنزار دل انگیزترین زیبایی
بلکه او درهمهء زیبایی
بلکه او درهمهء عالم خوبی, همهء رعنایی
همه جا پیدا بود
همه جا پیدا بود

 خوش باشید و تندرست


کلمات کلیدی: مادر
 
سفر به آمستردام و هامبورگ
ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٩  

سلام ,

خوب چون نتونستم وبلاگم را قبل از سفر به-روز کنم امروز اومدم .

این مسافرت که تیکه اولش یه ماموریت بود و تیکه دوم سفر شخصی که تیکه اول خیلی پربار بود . چون برای اولین بار بود که در  یک جلسه با حضور کارشناسان کارخانه سازنده هواپیما شرکت می کردم و این شرکت همان Fokker  است . این جلسه با نام "کمیته راهبردی" هر ساله در هلند برگزار میشه که در آن شرکت سازنده هواپیما با حضور خطوط هوائی دارنده این هواپیما برگزار میشه و از یافته ها و نقطه نظرات آنها در جهت هر چه بهتر شدن سیستم تعمیراتی استفاده می کنه . فقط این فهمیدم که از نظر سیستماتیک خیلی عقبیم از 1980 تاکنون نگرش نسبت به تعمیرات هواپیما دگرگون شده اما ما هنوز در دهه 70 هستیم !!!!!!؟؟؟؟

اما تیکه دوم که به دیدن دائی جان رفتم و کلی از نظر روحی روانی به آرامش رسیدم شاید پذیرائی گرم و صمیمی خانواده دائی علی الخصوص زند دائی باعث میشه من همیشه در مسافرت به هامبورگ احساس راحتی کنم و آرامش روانی مضاعفی رو برام به همراه داشته باشه .

این بار زن دائی کلی حسین را تحویل گرفت و با کیلومترها رانندگی آنچه را که می خواستم بخرم بالاخره پیدا کرد و من دست خالی  به ایران برنگشتم .

بغلقلبماچ زن دائی آئیدا دوست داریمممممممممممممممممممماچقلببغل

و اما تیکه آخر اینکه تا روز قبل از سفر نمی دونستم میرم یا نه چون ویزا آماده نشده بود و قرار بود روز 3شنبه بریم به ماموریت برای همین مثل همه سفرهای قبلیم روز شنبه عصر رفتم بهشت زهرا برای خداحافظی از مامان و یاد نصیحت همیشگیش افتادم که بهداد پول ماموریت هات الکی خرج نکن بیار برای زندگیت خرج کن , من سوغاتی نمی خوام .گریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریه

خوش باشید


کلمات کلیدی: مادر ،کلمات کلیدی: هامبورگ ،کلمات کلیدی: آمستردام ،کلمات کلیدی: حسین
 
اینجا آمستردام است .
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱۳  

سلام ,

به زور با این صفحه کلید می تونم بنویسم من برای یه ماموریت اومدم هلند و ۵ شنبه هم میرم هامبورگ .

تا کویریات فقط ١.۵ ساعت فاصله دارم .


 
وبلاگم 6 ساله شد
ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٦  

سلام به همه دوستان ،

6 سال از روزی که تصمیم گرفتم وبلاگم را درست کنم میگذره و در این مدت وقایع شاد و ناراحت کننده زیادی اتفاق افتاده علاوه بر اون دوستان زیادی از طریق همین صفحه اینترنتی پیدا کردم که برای من ارزش زیادی دارند مثلا همین مک پراید یا کویریات و یا از همه بدتر همین خواب کوتاه !!!!؟؟؟

شاید برای من که خیلی تنبل بودم تا خاطراتم را در دفترچه بنویسم و نگه دارم ایجاد اینجا و نوشتم خاطرات یه کار بزرگ و عظیم باشه.

 اگر چه در این بین همیشه نوشته شدن جملات به سبک بهدادی صدای همه رو درآورده اما هر چی باشه این مدلشم یه سری خواننده صبور را برای خواندن می طلبه ؟!!!!

و اما امروز ساعت 20 دقیقه بامداد پریا خانوم خواهرزاده خوشگل خودمقلبماچبغل با 47 سانتی متر قد و 2700 گرم وزن پا به عرصه این دنیای خاکی نهاد ، امیدوارم به مانند مامانش پر تلاش و فعال باشه و مهربون و خانوم .

البته امروز تولد یه گل دیگه هم هست اونم پانیذ خانوم دختر آپشمک خان اردکانی اصل تهرانیست که هیچ وقت شیرین زبانی هاش رو فراموش نمی کنم .

خیلی خوشحالم که 3 تولد در یک روز به وقوع پیوسته است .

شاد و سربلند باشید


کلمات کلیدی: پریا ،کلمات کلیدی: پانیذ
 
باز هم ممد نبودی اما ...
ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۳  

۶۵ روز دیگه ...

سلام به همه دوستان ,

باز هم سوم خرداد شد  و باز هم مردم یادشون افتاد که خرمشهری هست !!!!؟‌

اما این نشد نون و آب برای مردم زجر کشیده اون دیار .

 آب شور , بیکاری و گرانی از اون شهر یه مرده ساخته که تنها سالی یه بار یه دستگاه شوک بهش وصل می کنن و برای یه روز زنده نگهش می دارند تا بگن خرمشهری هم هست اما ..... .(همون ضرب المثل معروف "اینا برا مردم...... نمیشه"چشمک)

اما برای من خرمشهر (بعد از جنگ) یعنی عمه حبیبه و عمو جعفر (خدا بیامرزدشون) ٢ نفری که تنها به عشقشون من و فیلسوف و مامان می رفتیم به شهرمون سر میزدیم و الان که در میان ما نیستند برای من دیگه معنایی خاص نداره تنها مراسم عزاداری عاشوراست که منو هنوز نسبت به این شهر وابسته کرده .

شهر من ,

             شهر خدا ,

                    شهر وفا

دوست می دارم تو را ای با صفا ,

جان می دهم از بهر تو همواره من

تا که جاویدان بمانی , عشق من !

خوش باشید


کلمات کلیدی: خرمشهر
 
آخرین دیدار
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٩  

سلام به همه دوستان خوبم ،

قبل از هر چیز خواستم به گله بعضی از دوستان ، در مورد زمان برگزاری سال مادر توضیحی بدم ، چون دوستان گله مند بودن که به دلیل وسط هفته بودن و ساعت برگزاری نمی توانند در مراسم شرکت کنند .

بله ، روز واقعی ٢٣ اردیبهشت بود . اما به دلیل اینکه ٢ خاله و دائی ام روز پنجشنبه می خواستن برن مکه به همین علت بر اساس زمان قمری مراسم برگزار شد .

همینجا از همه دوستان و همکاران که به صورت حضوری ، پیام کوتاهی و برید کهربائی (E-mail) به من تسلیت گفتند تشکر می کنم و امیدوارم در شادیها شون جبران کنم .

و اما چرا این عنوان ؟

امروز آخرین روزی بود که من مامان رو دیدم و آخرین دست پختش را خوردم . هیچ وقت یادم نمی ره روز قبلش رفته بودیم نمایشگاه کتاب و کلی هدیه برای دختر دائیم خریده بود. صبح پنجشنبه من و بانو کار بانکی داشتیم رفتیم بیرون وقتی برگشتیم دیدیم مامان نهار درست کرده و بعد از ظهرم رسوندیمش پارک-سوار آزادی این آخرین لحظه دیدار ما بود گریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریه.

هیچ یادم نمی ره که باهاش تا اونور بلوار رفتم و وقتی برگشتم بانو که پشت فرمان بود بهم گفت : نمی دونم با اینکه با مامان بودیم دلم براش تنگ شده !!!!؟؟؟

یادت سبز مامان


کلمات کلیدی: مادر
 
1 سال گذشت
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱۱  

سلام به همه دوستان ،

 

تو را در قلبمان احساس می کنیم و هنوز پژواک قدمهای مادرانه ات خوشترین آواز زندگی مان است. یک سال از رفتنت می گذرد و ما همچنان ناباورانه در حسرت ماتمت به سوگ نشسته ایم. افسوس که گذشت زمان تسکینی بر دل پردرد ما نگشت. هنوز دوستت داریم و دلتنگ روزهای باهم بودنیم.

به مناسبت اولین سال درگذشت

بانو  فرنگیس  مدنی

مراسم یادبودی در ساعت 17 روز یکشنبه 13/2/88 بر سر مزار آن مرحومه واقع در بهشت زهرا، قطعه 248 ، ردیف 83 ، شماره 23 برگزار می گردد. با تشریف فرمائی خود روح آن مرحومه را شاد و تسلی خاطر بازماندگانش باشید.

نمی دونم چی بگم !!!؟؟؟؟ فقط می تونم بگم این یک سال به اندازه دهها سال بر ما گذشته و یاد و خاطره مادرم هیچ وقت از ذهن ما نخواهد رفت .

 


کلمات کلیدی: مادر
 
3 سال گذشت
ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱  

سلام به همه ,

٣ سال از تغییر بزرگ زندگیم گذشت . اونم ورود بانو به زندگی منه .

از بس جلسه هستم دیگه نه وبلاگ می خونم و نه وبلاگ رو به-روز می کنم .

میشه بگید تو شرکت شما حق جلسه می دهند یا نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!

خوش باشید


 
عید خود را چگونه گذراندم ؟
ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٠  

129

سلام به شما ،

قبل از هر چیز یه بار دیگه این عید سعید باستانی رو به دوستان خوبم تبریک میگم و سالی مملو از شادی و سلامتی را در کنار خانواده براشون آرزو مندم .

امسال عید با بانو اهواز رفتیم ، همین چشمک.

مهمتر از همه این نکته مهم بود که بعد از سالها دائی از آلمان اومده بود تا در کنار پدر و مادرش باشه و باعث جمع شدن همه ما هم شده بود و به خاطر اینکه این عید اولین عیدی بود که مامان پیش ما نبود . همه مراسم تحویل سال و سفره 7 سین پهن کردن توی خونه فیلسوف و به یاد مامان صورت گرفت .

بعدش ما رفتیم اهواز و اونجا هم فقط دید و بازدید بود هی از این خونه به اون خونه ، بخور بخور !!!!!؟؟؟؟ روز اول رفتیم به فضای سبز "گمبوعه" که تو زمستون باران خوبی اومده باشه سرسبز و دیدنی است وگرنه ؟؟؟!!!!سوالناراحت......... .

یه روز با فک و فامیل بانو رفتیم به بندر دیلم جای شما خالی چه حالی داد ساحل زیبای خلیج فارس (حالا هی برید شمال اه اه اه اه اه) ساحلش طوری بود که تا 40-50 متری میشه با ماشین بری تو آب (سر فرصت عکس ساحلش را می ذارم).

.... همین عید خود را اینگونه گذراندیم .

و اما اینکه وبلاگ به-روز تنها به یاد مامان بود که هر سال مثل امروز می رفتیم پیشش با یه کیک قشنگ و تولدش را بهش تبریک می گفتیم .

یادش به خیر و خدا بیامرزدش و این شعر را از آمیز جواد کاتب العماء اینجا می ذارم :

تاج از فرق فلک برداشتن                     تا ابد آن تاج بر سر داشتن

...

جاودان در اوج قدرت زیستن                ملک عالم را مسخر داشتن

بر تو ارزانی که ما را خوشتر است       لذت یک لحظه "مادر" داشتن

.... یادش همیشه سبز!


 
سال 1388 هم رسید همراه با حسین
ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٧  

سلام به دوستان ،

142 روز دیگه حسین بصری به این دنیای خاکی پا می ذاره (انشاالله). حتما با امدنش زندگی خاندان کوچک بصری رو متحول خواهد کرد .

شاید مهمترین تحول ، عمه شدن فیلسوف قلب است .

با تشکر از رضا شهبازی عزیز که این متن رو برای تبریک عید برایم فرستاد و منم خوشم اومد اینجا گذاشتمش :

خوش به حال چشمه ها و دشتها
   خوش به حال دانه ها و سبزه ها
    خوش به حال غنچه های نیمه باز
      خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
        خوش به حال جام لبریز ازشراب
          خوش به حال آفتاب
            نرم نرمک میرسد اینک بهار
              خوش به حال روزگار 
  

فرار سیدن سال 1388 را به شما و خانواده محترم تبریک گفته برایتان آرزوی سلامتی، موفقیت و سعادتمندی دارم.

خوش باشید


 
عمه هم رفت !!!!؟؟؟
ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥  

سلام به همه ،

همه دوستانی که به من و خانواده ام نزدیک هستند می دونند من به عمه ها و عموهای مامان هم میگم ، عمو و عمه .

این مقدمه برای این بود که بگم :

یکی از عمه های زجرکشیده و مهربون مامان امروز فوت شد.

ناراحتگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهناراحت

شبیه بودن داستان زندگی این عمه با مامان یعنی از دست دادن همسر در زمانیکه بچه ها کوچک بودن نوعی نزدیکی در مادرها و ما بچه ها ایجاد کرده بود، به طوریکه امروز دختر عمه ها می گفتند ما تازه فهمیدیم بهداد و فیلسوف چی کشیدن !!!؟؟؟؟؟

خوش باشید

١۵۴