مادر
ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۳  

سلام ،

همیشه همه ما آدمها تو زندگیمون از بچگی تا زمانیکه داری یه زندگی مستقل بشیم به 2 ستون مهم تکیه می کنیم : مادر و پدر .

حلال اگه یکشون رو از دست بدی اون یکی باقی مونده رو 2 دستی می چسبی . اما اگه همون یکی رو هم نبینی . دچار یک سردرگمی گنگ می شی ؟!!!!

اونم کسی مثل مادر .

هر وقت من میگم دلتنگ مادرم هستم همه میگن پس بانو چی ؟

اما هر کسی جایگاه خودش رو داره و مادر کسی نیست که نبودش مهم نباشه و به راحتی ازش بگذری !؟

وقتی امسال تو تقویم دیدم روز مادر با روز فوت مادرم یکیه . دچار یک بحران شدم . نمیدونم چرا اما احساس می کنم دنبال گمشده ام می گردم .

همیشه این سوال تو ذهنم چرا زندگی ما اینقدر بالا و پائین داره ؟ چرا باید این همه صبر و تحمل داشته باشم ؟؟؟!!!

اگر چه به قول فیلسوف عزیزم با بودن حسین و شیرین کاری هاش خیلی از این نبودن ها کم رنگتر شده .

حتما مطلب بزرگ فیلسوف کوچک را هم بخوانید

خوش باشید


کلمات کلیدی: مادر ،کلمات کلیدی: حسین ،کلمات کلیدی: بزرگ فیلسوف کوچک
 
بسی رنج بردم ...
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳٠  

سلام ،

هیچ وقت فکر نمی کردم پارگی تاندون آشیل پام من رو این مدت زمین گیر کنه !!!؟

از امروز دکتر اجازه داد پس از 3 ماه و 1 هفته به مقدار 5 کیلو وزن روی پام بذارم تا حالا 8 جلسه فیزیوتراپی رفتم و احتمالا 12 جلسه دیگه هم باسد برم .

خوش باشید


 
اوج
ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٢  

با سلام ،

اینم یه مطلب خوب دیگه :

"همیشه از یه ارتفاعی به بعد ، توی آسمون دیگه هیچ ابری وجود ندارد ،پس هر وقت آسمون دلت ابری بود ، با دنیا نجنگ ، فقط اوج بگیر ...."

خوش باشید


 
سرنوشت
ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٠  
سلام ‘
متن زیر زیبا بود گذاشتم همه بخوانند :
 
روزی انسان ازپروردگار پرسید: خدایا اگرهمه چیز در سرنوشت ما نوشته شده است پس آرزو کردن ما چه فایده ای دارد؟
 

پروردگارخندید و گفت: شاید من نوشته باشم
: هرچه آرزو کرد!!!

 
کفش آویختن
ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۳٠  

با سلام ،

 بالاخره داستان تکراری خداحافظی از صحنه فوتبال مثل هر بازیکن حرفه ای دیگه ای برای منم اتفاق افتاد و با یه صدمه دیدگی شدید برای همیشه با زمین سبز خداحافظی کردم و سه شنبه هفته پیش پای خود را به تیغه جراحان سپردم .

بله این داستان با پارگی تاندون پای چپ من در بازی روز جمعه 23 دی ماه 1390 در محله طرشت آغاز شد و با MRI گرفته شده از پای من همه اطبا ( چه آنها که زیر میزی 2و000و000 می گرفتند و چه آنها که نمی گرفتند) رای به پارگی کامل تاندون اینجانب دادند و دستور به عمل جراحی گریه و نیز خداحافظی همیشگی از میادین فوتبال !!!!!؟؟؟

فعلا به مدت 2 هفته در منزل بستری هستیم به دلیل بودن آتل تا بالای زانو و بعد از آن هم به مدت 4 هفته پای مبارک در گچ خواهد بود .

این بود انشا این هفته من .


کلمات کلیدی: تاندون
 
فیلم تپلی
ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٤  

سلام به دوستان با وفا ،

بابت متن قبلی از همه دوستان که نظر گذاشتن ممنونم . خصوصا از همکاران واحد CCS که همگی در وقت اداری برای من پبام گذاشتن تعجبمتفکر.

این بار مطلبی که می خواهم بنویسم در مورد حسین که برای بار اول از طرف مهد کودک بردنش سینما که نقل قول از مربی اش :

میگه بچه ها وارد سینما شدن شازده کوچولوی ما مثل قلدرها دستاش باز رفته تو وهمین به راهش ادامه داده ، مثل بچه آدم فیلمش رو تگاه کرده و مثل خانواده مامانش خوابش برده سبز!!!!!!؟؟؟؟؟

نکته :

خاندان مادر حسین یه صف خوب دارن در هر حالتی (ایستاده ، نشسته ، تو مهمونی ، تو مترو و ....) اگر بیش از باشن خوابشون می بره خندهزبانچشمک.

جالب اینجاست که حسین همیشه مشکل می خوابه نمی دونم این بار چرا اینطوری شده ؟

خوش باشید


کلمات کلیدی: حسین ،کلمات کلیدی: سینما
 
عزیزترین آدم
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢۸  

با سلام ،

امروز روزی است که عزیزترین شخصیت زندگیم را از دست دادم . کسی که اگر چه زیاد ندیدمش (فقط 8 سال) اما تاثیر گذاریش روی زندگیم و اخلاقم بسیار زیاد بوده و هست .

همیشه همه ازش به مهربانی و خون گرمی یاد می کنند و می دونم آدمی بود زرنگ و خلاق .

در تمامی مراحل زندگیم سعی کردم مثلش فکر کنم و رفتار کنم . فقط می دونم که 29 ساله فقدانش رو در لحظه لحظه زندگیم حس کردم .

هنوزم وقتی می رم بهشت زهرا فکر می کنم همین دیروز از پیش ما رفته .

هنوزم دوست دارم پدر عزیزم .


کلمات کلیدی: پدر
 
اصلاح
ساعت ٦:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٩  
با سلام ،
مطلب زیر را شاید روزی چند بار با خودم زمزمه می کنم و به همکارانم نیز گوشزد :
 
توی این روزهای بارانی اخیر منتظر تاکسی موندن واقعا خیلی سخته مخصوصا وقتی راننده ها هم بی انصافی به خرج داده و از جابجایی مسافر به صورت عادی خودداری کنند. این اتفاق برای ما رخ داد و راننده خط بی توجه به صف مسافران که منتظر ماشین بودند کنار خیابون داد میزد : " دربـــــــــــــــــست " . نگاه معنی دار و اعتراض های گاه و بی گاه مسافران هم راننده رو کلافه کرده بود و هم ما رو، به خاطر همین من و یک خانم و دو آقای دیگه با همدیگه ماشین رو با کرایه 6000 تومن دربست گرفتیم که برای هر مسافر نفری 1500 تومن میافتاد درحالی که کرایه خط فقط 550 تومن بود. به هر ترتیب سوار تاکسی شدیم و راننده شروع کرد از مشکلات ماشین و گیر نیومدن لاستیک و بنزین آزاد زدن صحبت کردن.

کنار راننده مرد جوانی نشسته بود که انگار از خیس شدن زیر بارون دل خوشی نداشت. وقتی سخنرانی راننده درباره مشکلات بنیادی مملکت شروع شد خیلی سریع خودش رو وارد بحث کرد که بهتره ادامه بحث رو به صورت یه گفتگوی دو طرفه دنبال کنیم :

راننده تاکسی : برادر خانمم یه وام 6 میلیون تومنی میخواست بگیره مجبور شد ماشینش رو بذاره به عنوان وثیقه. بنده خدا الان خورده به مشکل دارند ماشینش رو مصادره میکنند. یه عده دزد دارند میلیارد میلیارد اختلاس میکنند کسی هم خبردار نمیشه اون وقت این جوون رو ببین چجوری سر میدوونند !

مسافر : نوش جونش !

راننده : (نگاه متعجب) نوش جون کی ؟

مسافر : نوش جون کسی که 3000 میلیارد تومن خورده

راننده : (با لحن عصبی آمیخته به تمسخر) نکنه اون بابا فامیل شما بوده ؟

مسافر : نه ! فامیل من نبوده اما یکی بوده مثل همین مردم . مثل شما! مگه این یارو از مریخ اومده اختلاس کرده ؟ یا اون مدیر بانک از اورانوس به ریاست رسیده بوده ؟

راننده : نه آقا جان اونا از ما بهترون اند. من برای یک جفت لاستیک باید 3 روز برم تعاونی اون وقت اون 3000 میلیارد تومن رو میخوره یه آبم روش !

مسافر : خب آقا جان راضی نیست نخر! لاستیک نخر ...

راننده : (با صدای بلند) چرا نامربوط میگی مرد حسابی؟ مجبورم بخرم ! لاستیک نخرم پس چجوری با ماشین کار کنم ؟

مسافر : وقتی شما که دستت به هیچ جا بند نیست و یه راننده عادی هستی وقتی میبینی بارندگی شده و مسافر مجبوره زود برسه به مقصد میای ماشینی که باید تو خط کار کنه رو دربست میکنی ...

راننده پرید وسط حرف طرف که : آقا راضی نبودی سوار نمیشدی !

مسافر : (با خونسردی) میبینی ؟ من الان دقیقا حال تو رو دارم وقتی داشتی لاستیک ماشین میخردی. مرد حسابی فکر کردی ما که الان سوار ماشین تو شدیم و 3 برابر کرایه رو داریم میدیم راضی هستیم ؟ ما هم مجبوریم سوار شیم ! وقتی تو به عنوان یه شهروند عادی اینجوری سواستفاده میکنی از مدیر یه بانک که میلیاردها تومن سرمایه زیر دستشه چه انتظاری داری ؟ اون هم یکی مثل تو در مقیاس بالاتر.

راننده آچمز شده بود و سرش تو فرمون بود ...

مسافر که حالا کاملا دست بالا رو داشت با خونسردی ادامه داد : دزدی دزدیه ... البته منظورم با شما نیستا ولی خداوکیلی چنددرصد از مردم ما اون کاری که بهشون سپرده شده رو خوب انجام میدن که انتظار دارند یه مدیر بانک کارش رو خوب انجام بده ؟ منتهی وقتی اونا وجدان کاری ندارند کسی بویی نمیبره اما گندکاری یه مدیر بانک رو همه میفهمند. برادر من تو خودت رو اصلاح کن تا اون مدیر بانک جرات همچین خلافی رو نداشته باشه

راننده که گوشاش تو اون هوای سرد از شدت خجالت حسابی سرخ شده بود گفت : چی بگم والا !

من اولین نفری بودم که تو مسیر باید پیاده میشدم و طبیعتا طبق قرار اجباری با راننده باید 1500 تومن کرایه میدادم. وقتی خواستم پیاده شم یه اسکناس 2000 تومنی به راننده دادم. راننده گفت 50 تومنی دارید ؟ با تعجب گفتم بله دارم و دست کردم تو کیفم و یه سکه 50 تومنی به راننده دادم . راننده هم یک اسکناس 1000 تومنی و یک اسکناس 500 تومنی بهم برگردوند و گفت : به سلامت !

همونطور که با نگاهم تاکسی رو که تو هوای بارونی مه آلود حرکت میکرد رو دنبال میکردم چترم رو باز کردم و پولا رو تو کیفم گذاشتم ... آروم شروع کردم به قدم زدن و با خودم فکر میکردم یعنی من هم باید خودم رو اصلاح کنم ...
 

 
اندر حکایت ما
ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٥  

سلام ,

پند سقراط چقدر می تونه در رفتار روزانه ما با اطرافیانمون تاثیرگذار باشه ؟

روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود . علت ناراحتی اش را پرسید . شخص پاسخ داد : در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم . سلام کردم.

جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.

سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟
مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است.

سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد به خود می پیچد.آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟
مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم. آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود .

سقراط پرسید: به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟
مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم.

سقراط گفت : همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی .
آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود ؟
و آیا کسی که رفتارش نا درست است ، روانش بیمار نیست ؟

اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟ بیماری فکری و روان نامش غفلت است و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند.

پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده.

بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است.


 
نگاه معصومانه یک فرشته
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳۱  

سلام ،

خوبید ؟ بعد از مدتها اومدم اینجا مطلب بنویسم.

هفته پیش بالاخره من و بانو و شازده کوچولو به یه مسافرت کوتاه اما فشرده رفتیم .

مقصد : الشتر با نام قدیم سلسله .

به هر کی می گفتیم رفتیم اونجا می گفت چرا ؟ چرائی رفتن مهم نبود بلکه زیر 24 ساعت رفتنش مهم بود که رفت و برگشت حدود 1 روز شد .

القصه هدف از رفتن به شهر زیبای الشتر برای دیدار از 2 فرشته کوچکی بود که حدود 2 سال بود تحت حمایت ما بودند اما ما از نزدیک اونها رو ندیده بودیم و با این نیت که قبل از شروع مدارس بریم دیدنشون به سمت الشتر حرکت کردیک ساعت 16 روز 30 شهریور ماه 1390 .

بعد از حدود 7 ساعت رانندگی به مهمانسرائی که از قبل کمیته امداد برای ما تهیه کرده بود رفتیم و شب را اونجا بودیم .

صبح ساعت 9 با خانم مقدم که مسئول طرح اکرام کمیته بود هماهنگ کردیم تا به منزل زهرا خانوم بریم و از نزدیک وضعیت زندگی اولین فرشته رو ببینیم .

زندگی ساده اما پررونق و پرشور به خاطر حضور 4 فرزند خانواده . خانه ای با یک اتاق خواب و آشپزخانه ای کوچک .

نمی دونستم چی باید بگم و چگونه صحبت رو آغاز کنیم ، فقط داشتم وضعیت زندگی کسی را که مثلا تحت حمایت من بود را می دیدم .

از مادر زهرا اجازه گرفتیم تا با ما بیاد بیرون و شهر را به ما نشون بده . دختری آروم و خجالتی و

به قول بانو: "زهرا می دونستی تو از همه خواهر، برادرات خوشگل تری" .

زهرا خجالت کشید و سرش را پائین برد .

اولین جائی که رفتیم یه پارک کوهستانی زیبا بود و بعد از اون با راهنمائی زهرا رفتیم یه بستنی فروشی که الحق بستنی اش عالی بود .

بعد از اون توی شهر دور زدیم و با زهرا حرف زدم از آرزوهاش پرسیدم و از نیازهاش.

گفت می خواد دکتر بشه چرا ؟ به ما نگفت علتش رو .

اما در مورد نیازهاش چیزی نگفت .

منم داستان زندگیمو گفتم بهش . اینکه منم همین راه رو رفتم و با تلاش به آنچه که می خواستم رسیدم (فقط این رو می دونم که وقتی به یاد 8 سالگیم افتادم ، اشک تو چشمام جمع شد). می دوستم سخته به یه بچه بفهمونی که که این نیز بگذرد اما به چه قیمتی و با چه خونه دل !!! تازه وضعیت من خیلی با زهرا فرق داشت من همه چیز داشتم پول ، امکانات و هر آنچه را که یه بچه نیاز داره فقط پدرم نبود .

اما زهرا چی ؟!

بهش قول دادم همیشه در کنارش باشیم و کمک کنیم به آرزوش برسه (انشاالله).

اما دومین فرشته که خیلی دوست داشتم ببینمش آقا متین ناز من بود که متاسفانه با پدر بزرگش رفته بود قم و نشد ببینیمش .

خوش باشید


 
تولد شازده کوچولو
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢  

سلام

می دونم که خدا اگر چه مادرم رو از ما گرفت اما در عوضش این شازده کوچولو زیبای مو فرفری رو به ما داد تا غم دوری او را فراموش نکنیم .

شازده کوچولو و بابا

خوش باشید


کلمات کلیدی: حسین ،کلمات کلیدی: مادر
 
زندگی و کار
ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٥  

سلام ،

اگر چه فکر می کردم هر از گاهی می تونم اینجا مطلبی بنویسم .اما به شخصه متوجه شدم کار سختی چرا که همین جوری هم از رندگی شخصی خودم موندم و بارزترین نشانه اونم اینه که وقتی می رسم خونه یه چند لحظه با حسین هستم و بعد خوابم می بره و وقتی که بیدار میشم این دفعه حسین خوابه و من بیدار اینطوریه که شاید طول مدت دیدار من و شازده کوچولوی خوشگلم 2-3 ساعت در روزه !!!!!؟؟؟؟

وقتی مسئولیت را پذیرفتم فکر نمی کردم این مقدار کار انجام نشده و بی نظمی در این واحد است و برایم جالب بود که مدیران سایر واحد ها این ادعا رو داشتند که با رفتن مدیر قبلی همه چیز کان لم یکن میشه . حالا فکر کنید با این دیدگاه من این مقام پذیرفتم و وارد گود شدم که حالا که افتادم وسط چاله دیدم وا حسرتا هیچ کاری روی اصول انجام نگرفته و هیچ نیروی زبده ای پرورش نیافته .

خوب به نظر شما میشه کاری رو به درستی انجام داد یا مجبوری که شلوغ بازی دربیاری تا کسی متوجه ضعف هایت نشه !!!!؟؟؟؟

از اینجا داستان بدبختی من شروع شد گریه، آموزش نیروها و رساندن اونها به ظرفیت بالائی که دارند و در این سالها منکوب و له شده و در کنار اون تحویل کارها در کوتاهترین زمان و به بهترین نحو .

شاید در این بین همراهی همکاران و نیز مدیران صبور سایر واحدها به همراه همیاری شون این مهم برام قابل تحمل کرده اما می دونم راهی دراز با مشکلات زیاد در پیش دارم .

بازم در این باره می نویسم .

خوش باشید.


 
سالروز تولد وبلاگم
ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٦  

سلام ,

اینجا رو برای روز تولد وبلاگم باز کردم که بنویسم اما وقت نشد . خوب اینم از دردسرهای کار جدید!!!!؟؟؟

در ضمن می خواستم بگم که تولد ٢ تا فرشته کوچیک دیگه هم هست . پانیذ مهربون و خوشگلم و همین طور نی نی پریای گلم .

خیلی دوست دارم که یه وبلاگ جدید باز کنم و مشکلاتی که در جایگاه جدیدم در اداره دارم بنویسم چون جالب و آموزنده است می شه ازش فهمید یه شرکتی مثل ایران ایر چرا اینقدر پسرفت داشته !!!؟؟؟؟

خوش باشید


 
زیباست ...
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱  
When you apologize it doesn't mean that you were WRONG and she/he was RIGHT, it means your relationship matters more than your pride.
 
عذر خواهی همیشه بدان معنا نیست که تو اشتباه کرده‌ای و حق با آن دیگری است.
گاهی عذر خواهی بدان معناست که آن رابطه بیش از غرورت برایت ارزش دارد

 
بانکوک
ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٩  

سلام دوستان

اگر چه به سختی دارم می نویسم اما باید بگم جای همتون خالیه مسافرت خوبیه ؟؟!!!

فقط بیمار شدن حسین و رفتن به بیمارستان بخش بدش بود که اونم به خیر گذشت .

تا دیدار بعدی


 
5 سال گذشت
ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱  

با سلام ,

۵ سال از مثبت ترین نقطه عطف زندگیم گذشت , امروز سالروز ازدواج من و بانو است .

همیشه این شادی رو با مامان عزیزم شریک بودیم و می دونستیم که حتما یه کادوی خوبی انتظار ما رو میکشه چون همیشه به یاذ ما بود .

****************************************************

از روز جمعه به مدت ١١ روز با بانو , شازده کوچولو و گریوش می ریم به دیدار امامزاده تایسونگ در دیار غربت تایلند .

خوش باشید


 
دلتنگی
ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٥  

سلام ,

مدتها بود می خواستم اینجا مطلب بنویسم اما وقت نمی شد . این مسئولیت جدید تمام وقت من را گرفته است .

- توی این مدت پدر جواد برادر و دوست عزیزم فوت کرد (خدایش رحمت کناد) .

- یه سر با شازده کوچولو رفتیم کیش .

- در تاریخ ١/١/١٣٩٠ به واحد جدید نقل مکان کردم .

- ١٠ فروردین تولد مادر عزیزم بود که اگر زنده بود .جشن ۶۶ سالگیش را می گرفتیم .

دیشبم خواب مادر عزیزم را دیدم در حالیکه .... , خیلی سخته از دست دادن پدر و مادر .....

خوش باشید .


کلمات کلیدی: مادر ،کلمات کلیدی: حسین
 
کیش
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۱  

سلام به همه ,

این مطلب از جزیره زیبای کیش نوشته می شه . جائی که شاید برای آخرین بار با خیالی آسوده و راحت درش روزگار می گذرانم .

خلاصه اینکه فعلا به صورت مشروط سمت مورد نظر را پذیرفتم تا ببینیم چی پیش میاد .

خوش باشید


کلمات کلیدی: کیش
 
پذیرفتن یا نپذیرفتن
ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٤  

سلام ,

بله مک پراید جان می خواستم اما به دلیل عنوان بالا وقت نشد !!! وگرنه این کار رو می کردم .

آیا پذیرفتن مسئولیت در موقعیت فعلی درست است یا نه ؟

آیا تحویل گرفتن ویرانه ای و بازگرداندن آن به دوران اوجش برای من تکلیف ایجاد می کند ؟

با درنظر گرفتن اینکه :

١. هیچ علاقه ای به مقام ندارم ؟

٢. مزایای مادی آن هیچ انگیزه ای برایم ایجاد نمی کند!!!

٣. به دردسرش نمی ارزد ؟

و مهمتر اینکه دیگه نمی تونم بعد از برگشتن از اداره با "حسین طلا" یا همان "شازده کوچولوی اینترنتی" فوتبال بازی کنم و از بودن با او لذت ببرم !!!!؟

فکر کردن به مسائل بالا دیگه هیچ وقتی برایم باقی نگذاشته است .

فشار اطرافیان مبنی بر پذیرش این مسئولیت از نگاه تکلیف !!! که اگر نپذیرم همه خرابیهای بعدی بر گردن من خواهد بود

خدایا کمکم کن .

خوش باشید


کلمات کلیدی: ریاست
 
قهوه تلخ
ساعت ٤:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٤  

سلام ,

رفته بودم سوپری سر کوچه که طبق دستور بانو ماست بخرم که

فروشنده بهم گفت : آقا قهوه تلخ ١٣ اومده !!!!؟

منم گفتم : من اولیشو ندیدم که حالا بخوام ١٣ میش رو ببینم !


 
Wimax
ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٧  

با سلام ,

بالاخره به دنیای مجازی برگشتم به خاطره همینم از این پس حضوری پررنگتر در وبلاگ دوستان خواهم داشت .

علت این حضور هم بر می گرده به بانو که به علت دورکار شدنش امکانات خوبی بهش دادن از جمله Wimax مجانی 6 ماهه و دهها جایزه دیگهاز خود راضی.

منتظر حضور من باشید.


 
Mon petit prince
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٤  

سلام به همه دوستان گلم ,

اینم یه عکس جدید از حسین با عنوان "شازده کوچولوی من" که در شب یلدا در مهد کودکش گرفته شده است .

خوش باشید


 
فوت
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٢  

سلام ,

الان مدتی که حسین یاد گرفته که شمع فوت کنه البته این موضوع بر می گرده به اینکه حسین آقا در روز تولد یاد نگرفته بود که فوت اما در تولدهای بعدی دید ملت این کار رو می کنن گذاشت پشت کار و بالاخره یاد گرفت.

 اما نکته در این بود که در این مدت هیچ تولدی نرفته بود تا پنج شنبه این هفته که رفتیم کرج در تولد صبا خانوم شرکت کردیم .

میشه تجسم کرد که حسین چیکار کرد.... .

فقط دور میز می چرخید و هی فوت می کرد نه تنها شمع رو بلکه کبریتی که با اون می خواستن شمع را روشن کنند هم فوت می کرد .

به قول دائی صبا , این حسینم عجب موضوع خوبی برای عکاسی هاااااااااااااا .(آخه صبا خانوم در روز تولدش مریض بود حسین از این خلا سوء استفاده کرد.)

همیشه در حکمت خدا در عجبم که اگر چه مادر رو از ما گرفت اما موجودی شیرین رو جایگزینش کرد که تا حدی غم دوری مادر را کمتر حس کنیم .

خوش باشید


کلمات کلیدی: حسین ،کلمات کلیدی: مادر
 
شب یلدا
ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۳٠  

سلام دوستان ,

از دوست عزیزم آقای قوامی یه میل زیبا در مورد شب یلدا دریافت کردم برای همین گذاشتم اینجا :

شب یلدا شد و میلاد خوش ایزد مهر

زایش نور از این ظلمت تاریک سپهر

شب یلدا شد و بر سفره دل باده عشق

رخ معشوقه و مدهوشی دلداه عشق

 

شب یلدایتان پرستاره و پرخاطره باد


 
و اما چرا حسین ؟!
ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢۳  

سلام ,

الان مدتهاست می خواستم در این مورد بنویسم چون بعضیها از من پرسیدن تو که اسمت بهداد چرا اسم پسرت حسینِ ؟

یا مثلا چند مدت پیش که با دائی و زن دائی رفته بودیم کاخ سعد آباد وقتی حسین را صدا زدم یه آقائی یواشکی به خانمش گفت مگه ما ایرانی نیستیم اینا چرا اسم عربی گذاشتند ؟

در راستای اینکه ما ایرانیها در تمامی اعمال , رفتار و کردارمون افراط و تفریط می کنیم در این زمینه ایرانی و عرب بودن اسامی نیز بر همین منوال هستیم .

آیا نامگذاری اسامی دینی بر روی فرزندان ربطی به عرب و ایرانی بودن داره ؟

آیا این گونه موضع گیری ها منطقی است ؟

آیا کشورهای مسیحی که اسامی دینی (اعم از حضرت مسیح , حواریون و قدیسین) بر روی فرزندان خود می گذارند نیز همین طرز فکر را دارند ؟

و آخر اینکه من که اسمم بهداد چه گلی به سر این مملکت و دینم زدم ؟

حسین را به خاطر امام حسین گذاشتم چون از تمامی ابعاد انسانی دوستش دارم .

خوش باشید


کلمات کلیدی: حسین